تبلیغات
مرجع سرای عاشقان




خیلی خوش اومدین هر نوع فیلم و عکسی که میخوایین با ی رمز برام نظر خصوصی کنید 
تا براتون با پسوورد خودتون بزارم



تاریخ : سه شنبه 28 آبان 1392 | 12:10 ق.ظ | نویسنده : ارین ... | نظرات
تاریخ : پنجشنبه 20 فروردین 1394 | 04:34 ب.ظ | نویسنده : ارین ... | نظرات

چند شب پیش توی اتوبوس نشسته بودم. ماشین خلوت بود و به جز من و آقایی که دو،

سه ردیف پشت سرم بود، چهار تا مرد هم روی ردیفهای آخر کنار هم نشسته بودند،
مشغول خوش و بش و بگو و بخند. هوا تاریک شده بود نمیتونستم روزنامه ای رو که

دستم گرفته بودم بخونم. حوصله ام سر رفته بود و مونده بودم چکار کنم؟ توی همین
فکرا بودم که صحبتهای چند نفری که انتهای اتوبوس نشسته بودند توجه ام رو جلب

کرد. یارو داشت یه چیزی رو با لهجه غلیظ ترکی واسه اون سه تای دیگه تعریف
میکرد.

چند شب پیش یکی از رفیقام نزدیکی غروب داشت از مسافرکشی بر میگشت خونه، طرفای
جاده مخصوص چشمش میفته به زن و مرد جوونی که کنار جاده منتظر ماشین ایستادن.

نگه میداره و سوارشون میکنه. هنوز خیلی نرفته بودن که مرده به راننده میگه:

ببینم واسه امشب خانوم میخوای؟ راننده گفت کیه؟ مرده اشاره ای به زنی که توی
ماشین بود میکنه و میگه اینه، شبی بیست هزار تومن. خلاصه چک و چونه میزنن تا

اینکه آخرش به ده هزار راضی میشن. مرده وسط راه پیاده میشه و راننده هم زنه رو
میبره خونش. خلاصه چه درد سرتون بدم؟ دختر رو میبره تو رخت و خواب و شروع میکنه

به عشق و حال، داشته سینه های دختره رو میخورده که میبینه سرش داره گیج میره و
دیگه چیزی نمیفهمه. وقتی به هوش میاد میبینه افتاده روی تخت و تمام خونه و

زندگی و ماشینش رو بردن. میفهمه که دختره یه چیزی به خودش مالیده بوده که بیهوش
شده.

پا میشه میره کلانتری که شکایت کنه، اما روش نمیشده به یارو بگه که چه غلطی
کرده. به افسره میگه مرده میخواسته جایی بره، گفته من زنشو ببرم دو سه ساعتی

پیشم باشه تا بیاد دنبالش. اونم تو چاییم یه زهر ماری ریخته که از حال رفتم.

اینو که میگه افسر نیشش تا بناگوش باز میشه، میگیره لپ یاره رو میکشه میگه:

راست بگو بینم پدر سوخته تو هم ممه خوردی؟



طبقه بندی: سرگرمی،  مطالب جالب وخواندنی،  غكس،  عاشقانه ها،  داستان کوتاه، 

تاریخ : پنجشنبه 20 فروردین 1394 | 03:47 ب.ظ | نویسنده : ارین ... | نظرات
 
گاه دلتنگ می شوم
 
دلتنگتر از همه دلتنگی ها
 
گوشه ای می نشینم
 
و حسرت ها را می شمارم
 
و باختن ها را،
 
و صدای شکستن ها را…
 
نمی دانم من کدام امید را ناامید کرده ام
 
و کدام خواهش را نشنیدم
 
و به کدام دلتنگی خندیدم
 
که این چنین دلتنگم.
 
دلتنگم، دلتنگ…!




طبقه بندی: دل نوشته های من، 

تاریخ : شنبه 1 فروردین 1394 | 11:13 ب.ظ | نویسنده : ارین ... | نظرات

باز رسیدیم به ایستگاه
بارون همه جا رو خیس کرده بود
شب بود…
راه زیادی رو پیاده گذرونده بودیم…
خسته بودیم گفتیم بقیه راه رو با اتوبوس بریم…
بخار از دهنت بیرون میومد… خستگی رو توی چشمات میدیدم
یادته… عشقم بودی…
مث این فیلما کاپشن خودمو دادم بهت که به حساب سرما نخوری… رسیدم خونه با اینکه کاپشنمو دادم بهت ولی سرما نخوردم!
گذشت و گذشت و گذشـــــــــــــــــت…

حالا اومدم توی همون ایستگاه اینبار تنها بودم!!!
هوا سرد بود… ولی کاپشنم تنم بود…!!!
رسیدم خونه… جلوی آینه وایستادم یه چیزی نظرمو جلب کرده بود
یه سری موهای سفید لابلای موهای مشکیم بود…
یه چایی داغ بعدشم خواب…
صبح فردا رسید… حس بدی بود
سرما خورده بودم تنهای تنها…




طبقه بندی: دل نوشته های من، 

تاریخ : چهارشنبه 6 اسفند 1393 | 11:24 ب.ظ | نویسنده : ارین ... | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.

تعداد کل صفحات : 29 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...